یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
 
چطور یک قصه را بنویسیم؟(٢۶)
قصه پلیسی [بخش پنجم]

 



عمیقاً معتقدم که نباید در قصه از رویکردهای زبانی شعر استفاده کرد مگر اینکه خلافش ثابت شود! و تا آنجا که می‌دانم فقط نویسندگانی کمتر از تعداد انگشت‌های دو دست – در کل جغرافیای ادبی قرن بیستم – توانسته‌اند این «برهان خلف» را ثابت کنند بنابراین هنوز استثنا هستند نه قاعده‌! مهمترین‌شان از لحاظ سبکی دو نفرند: گابریل گارسیا مارکز [که مشهورترین آثارش عمیقاً متأثر از ساختار و شکل روایی قصه پلیسی است: ساعت شوم، صد سال تنهایی، پائیز پدرسالار و گزارش یک مرگ] و ریموند چندلر [که می‌توان از او به عنوان دانته قصه پلیسی نام برد با همان شاعرانگی و البته با همان خشونت در جهان‌بینی و شکل‌گیری متن!]؛ چندلر به طور معمول برای رسیدن به «شعر» در قصه‌هایش، دو رویکرد کلی دارد: 1- نگاه شاعرانه‌اش را با زبانی عمیقاً غیرشاعرانه می‌آمیزد تا به خشونت مورد توصیف، عمقی فراموش نشدنی بدهد [این روش‌اش البته در بیش از 80 درصد نویسندگان نام‌آور جهان از «سروانتس» به این سو دیده می‌شود] 2- نگاه خشن، غیرشاعرانه و عمیقاً «نثر محور»ش را قاطی می‌کند با زبانی شاعرانه که خود آگاهانه تلطیف شده و عناصر شاعرانه‌اش در حد «زنده گردانی» موقت اشیا یا استفاده از «اسلوب معادله‌» [«داشت به من نگاه می‌کرد و نه چشم‌هایش حرکت کرد و نه اسلحه‌اش. عین دیواری خشتی توی نور مهتاب آرام و بی‌حرکت بود»/ خداحافظی طولانی/ ریموند چندلر] فروکاسته شده.
آسان به نظر می‌رسد، نه؟ اما هنوز بعد از گذشت 50 سال از مرگش، هیچ نویسنده‌ای را ندیده‌ام که بتواند به شکلی کامل و به دور از تصنع به نتایجی برسد که چندلر رسیده بود. طبیعتاً استفاده از زبانی کاملاً شاعرانه و ویران کردن جهان روایی یک قصه کاری آسان است؛ آسان‌ترین کاری که یک نویسنده مبتدی می‌تواند سراغش برود اما تنظیم طول موج فرستنده قصه‌تان به گونه‌ای که هم مقبول یک ذهن شعرپسند در ارتفاعات و هم مقبول یک ذهن نثرپسند در استپ‌‌ها باشد و توسط هر دو نوع ذهن دریافتی بی«خش» داشته باشید آن هم در مدتی حدود یک قرن، کار اصلاً آسانی نیست. همانطور که گفتم نویسندگان اندکی موفق به این کار شده‌اند و مارکز و چندلر البته «سرآمد»ند در این حوزه! یادتان باشد: اگر بتوانید به تلفیق زبان و جهان شعر با قصه برسید فوق‌العاده است اما اگر نتوانید مثل تاجری که همه سرمایه‌اش را سوار هفت‌ کشتی چوبی کرده و به آب‌های یخ زده قطب جنوب فرستاده، کارتان تمام است. آن وقت می توانید بنشینید و برای بچه‌های شهر که با سنگ دنبالتان افتاده‌اند و هوتان می‌کنند قصه‌ ی هانسل و گرتل تعریف کنید!

کلاً آنچه که مانع اصلی استفاده از زبان شاعرانه در قصه است تفاوت میان پرسپکتیو شعری و پرسپکتیو قصوی است. پرسپکتیو یا همان عمق صحنه حاصل تناظر تناسب‌هاست که این «تناظر تناسب‌ها» موقعی که طرف شعر می‌روید به دلیل قدرت کلمات در شعر و حرکت سریع واژگان، با «اشارات» که شکل‌دهنده «توصیفات» هستند شکل می‌گیرد اما در نثر، به دلیل حرکت آهسته کلمات در آن، به جای «اشارات» شما باید خود صحنه را کاملاً نشان دهید یعنی به جای این که سایه‌ای از ماجرا را ببینیم شاهد اصل ماجرا باشیم. پرسپکتیو شعری شبیه «تئاتر سایه» است و پرسپکتیو قصوی شبیه تئاتر روی صحنه با بازیگران حی و حاضر که البته نه عروسک‌اند و نه می‌خواهند نشانه‌ای از واقعیت باشند بلکه تجسم واقعیت‌اند. چندلر و نویسندگانی چون او، در مرز «اشاره» و «نمود»، قصه‌های خود را بنا می‌کنند درست مثل این که بند بازی باشند که در ارتفاع صدمتری، روی طنابی به عرض دو سانت، نه‌تنها راه می‌روند که دوچرخه‌سواری هم می‌کنند!
«جاگواری شاسی کوتاه جلوم تپه را دور زد. سرعتش را کم کرد که از آسفالت مورد بی‌توجهی قرار گرفته جلوی ورودی «آیدل‌ولی» گرد گرانیت نریزد سر تا پام. به نظر می‌آمد که آنها می‌خواستند آن تکه جاده همانطوری باشد تا آنهایی که یکشنبه‌ها زن و بچه را با ماشین می‌برند گردش و رانندگی توی اتوبان لوس‌شان کرده آن طرف‌ها نیایند. روسری‌ای روشن و عینکی آفتابی را یک دم دیدم. دستی به شکلی عادی، مثل یک همسایه، برایم تکان داده شد. بعد گرد و خاک روی عرض جاده پخش شد و به لایه سفیدی که روی بوته‌ها و چمن‌های آفتاب سوخته بود اضافه شد. بعد از پوشش بیرونی گذشتم و جاده که به شکل مناسبی آسفالت شده بود شروع شد. همه چیز تمیز بود و به همه چیز رسیدگی شده بود. درخت‌های بلوط «ویرجینیایی» سرهاشان را به سمت جاده خم کرده بودند انگار کنجکاو بودند ببینند کی از آنجا رد می‌شود؛ و گنجشک‌های کله قرمز این‌ور و آن‌ور می‌پریدند و به چیزهایی نوک می‌زدند که فقط یک گنجشک قابل نوک زدن می‌داند.» [خداحافظی طولانی/ ریموند چندلر]
گرچه می‌توان به این نتیجه رسید که هیجان و ریتم بیشترین دلیل «مخاطب‌پذیری» قصه پلیسی است اما واقعیت اصلی جای دیگری است. روند «مخاطب‌پذیری» یک بازی است درست مثل همه بازی‌هایی که می‌شناسیم از فوتبال گرفته تا شطرنج؛ مطمئناً «تحرک و تنوع حرکات و غافلگیری» از دلایل پرمخاطبی فوتبال است اما این عوامل حاصل فضاسازی، ظرافت هماهنگی و ساختارمندی یک بازی 90 دقیقه‌ای است. یک «عشق فوتبال»، حتماً از «گل کوچک» کوچه‌شان هم استقبال می‌کند اما تفاوت میان این بازی، با فینال جام جهانی میان فرانسه و برزیل برایش مشخص است! آن هیجان و ریتم موردنظر قصه پلیسی در گرو فضاسازی و «عمق صحنه»ی دقیق است که «چندلر» استاد آن است. اگر مخاطب نتواند صحنه را ببیند و در آن قرار گیرد، حتی یک رویداد هیجان‌انگیز تبهکارانه مثل حادثه «سنت‌والنتاین» هم نمی‌تواند مخاطب را به هیجان بیاورد در حالی‌که در اکثر آثار «چندلر»، اسلحه‌ها اغلب کمتر از دوبار شلیک می‌شوند و گاهی اوقات هم همان دفعات معدود شلیک هم در غیاب راوی انجام می‌شود و ما مجمل گزارش‌اش را به شکلی کاملاً خبری می‌خوانیم. با این همه هیجان آثار چندلر از هیجان آثار پلیسی‌نویسانی که نسل بعد از او را تشکیل می‌دهند و در هر جمله‌شان، یک خشاب مسلسل خالی می‌شود، بیشتر است!
در رمان بشدت خوب طراحی شده «خداحافظی طولانی»، فقط سه بار اسلحه‌ها شلیک می‌شوند [یک بارش را که رو به سقف است و برای گمراه‌کردن راوی، از قلم می‌اندازم] که در هیچ‌کدام از این دفعات «فیلیپ مارلو» [راوی و شخصیت اصلی رمان] حضور ندارد یعنی شمای مخاطب حضور ندارید در حالی‌که در همه صحنه‌هایی که خشونت روابط انسانی با شاعرانگی روند طبیعی جهان آمیخته می‌شود شما به عنوان مخاطب، حاضر و ناظرید و منتظر؛ بله! منتظر! انتظار برای حادثه‌ای غافلگیرکننده در حالی که دلمشغول این هستید که گنجشک‌ها به چه چیزی نوک می‌زنند و جاده را برای این کاملاً آسفالت نکرده‌اند که آدم‌های زن و بچه‌دار، تعطیلات آخر هفته را هجوم نیاورند به حریم خصوصی لااقل 10 درجه خنک‌تر یک عده پولدار بی‌بو و خاصیت؛ این نوع انتظار، روی اعصاب مخاطبان تأثیری عمیق و مخرب دارد آنقدر مخرب که ممکن است 30 سال بعد از خواندن رمان هم به یادش بیاورند و اساساً غایت هدف یک قصه‌نویس هم همین است. بنابراین به سادگی می‌توان نتیجه گرفت که این روند، شبیه همان روند تماشای یک بازی 90 دقیقه‌ای است در حالی که ممکن است تنها یک گل داشته باشد اما شما ترجیح‌اش می‌دهید به بازی پرگلی که در کوچه‌تان، بغل گوش‌تان، جلوی درتان برگزار می‌شود!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 
یادداشت
آخر یک قصه خوب

 

باورش مشکل است اما انگار همین طورهاست؛ اغلب، همین طورها اتفاق می‌افتد. تلویزیون را روشن می‌کنی که بفهمی تهران، هوایش چند درجه بالا و پائین شده و گوینده خبر می‌دهد که: «رفت!»
بعضی آدم‌ها بیشتر از آنچه خودشان یا معاصرانشان درحقشان گمان نیک برده‌اند جهان را، جهان فرهنگی ما را به تغییر و تحول آراسته‌اند. مهدی آذریزدی متعلق به روزگاری است که کتاب کودک از مؤلف ایرانی، در حکم کیمیا بود و هنوز «جورج» به باغ وحش می‌رفت تا زرافه‌ای را که کودکی ایرانی نه در تلویزیون کشور خودش، که فقط می‌توانست در باغ وحش تهران ببیند به او نشان دهد؛ اگر در حوزه فرهنگ عامه و متل‌ها کاری هم شده بود – که شده بود – مال آدم‌بزرگ‌ها بود و جایش در برنامه‌های رادیویی فرهنگ مردم. مهدی آذریزدی، خیلی پیش از آن‌که کچل ها کفترباز شوند یا کیانوش، ماهی شعر کودک را رها در دریای رویدادهای دهه 40 نشانمان دهد خودی نشان داد و بی‌هیچ ادعایی، در پس روزگار نهان شد.
او، پیش از آن‌که محمود حکیمی در «مکتب اسلام» به فکر بیفتد که از راه قصه تعالیم شیعه را به بچه‌ها بیاموزد آن هم با نقل مستقیم آیات آسمانی، اخلاق مسلمانی را بی‌هیچ اشاره مستقیمی که حجابی باشد برای فهم کودکانه، برای بچه‌های آن سال‌ها و این سال‌ها به ارمغان آورد. من خودم بالشخصه، آثارش را – مبتدای امر – با همان شکل و شمایل ساده و طراحی‌های ابتدایی و البته حجم لاغرشان خواندم. یعنی به همان شکل و شمایلی که بچه‌هایی مثل خودم که ماهی 5 ریالشان را صرف خرید کتاب می‌کردند می‌توانستند بخرند. بعدها که به شکل یکجا و سر و صورت لوکس و باب طبع والدین پولدار منتشر شد، گفتم: «آذریزدی هم ما را و خودش را فراموش کرد!» این را موقعی گفتم که هنوز آن مصاحبه تلویزیونی را توی آن زیرزمین ندیده بودم که این آدم‌ با چه فقری زندگی‌اش را سر می‌کرد و نمی‌دانستم که از حق‌التألیف چاپ‌های متعدد آن شکل و شمایل لوکس، پشیزی هم نصیب آذریزدی نشده؛ نمی‌خواهم بگویم باعث تأسف است، می‌خواهم بگویم مایه بدبختی است این ارتباط دردناک ناشر و مؤلف در کشوری که اگر مؤلف ننویسد، ناشر، بیچاره است! و اکنون، مهدی آذریزدی، آن زیرزمین را ترک گفته؛ شیشه‌های مربا و ترشی‌اش را؛ نان و پنیری را که به جای وعده‌های روزانه به دهان می‌برد.
راستى! چند مهدی آذریزدی دیگر در چند زیرزمین دیگر زندگی می‌کنند؟

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 
شغل آینده یک کودک


شما می‌توانید از بچگی‌تان یک خاطره تعریف کنید؟ احتمالاً می‌گویید: «هی! بیشتر از یک خاطره!» همه ما از بچگی‌مان خاطره‌های زیادی داریم اما همه آنها ارتباط پیدا نمی‌کنند با امروز ما؛ یعنی چیزی که حالا هستیم. همیشه یک خاطره است که ما را به شکل امروزی‌مان می‌رساند یک خاطره است که تعیین می‌کند ما کارمند باشیم کارگر باشیم رئیس باشیم مرئوس باشیم نقاش باشیم موسیقیدان باشیم شاعر باشیم یا یک گرد‌آورنده آثار هنری. آن خاطره ممکن است خیلی بی‌ارتباط باشد ظاهراً با شغل امروزمان اما همان است تنها همان است که برای همه چیز تعیین تکلیف کرده، توی مغز کوچک «کوچک سالی» ما فرمان داده که «همه چیز را تغییر بده!»؛ تقدیر را همین خاطره ساخته؛ «پیشانی‌نوشت» را همین خاطره نوشته. خاطره من – بالشخصه – خاطره عجیبی نیست یک خاطره کوچک است و شاید هم بی‌اهمیت؛ یک سنگ است جلوی در خانه‌مان؛ یک سنگ کوچک و سیاه که حسابی صیقلی بود و می‌شد توی دهن جایش داد. چه کسی یک سنگ را توی دهنش جا می‌دهد، آن هم موقعی که توی کوچه پیدایش کرده؟ خب، من این کار را کردم که مادرم نبیند که از دستم نگیرد و البته با قار قار یک کلاغ، قورتش دادم؛ و الآن، سی سالی است که توی شکم‌ام جا خوش کرده؛ اذیتم نمی‌کند اما خب، جایش هم آنجا نیست. جایش، همانجاست که همه سنگ‌ها باید باشند. به نظرتان حالا من چه کاره‌ام؟ گفتم که ممکن است یک خاطره، ظاهراً بی‌ربط باشد با شغل آینده آدم؛ فکر کنید فکر کنید فکر کنید؛ و به نتیجه نرسید! من یک جراح‌ام با یک سنگ خیلی کوچک و صیقلی توی شکم‌ام که جرأت نمی‌کنم – دیگر جرأت نمی‌کنم – به هیچ جراحی اعتماد کنم و بیرونش بیاورم. سرنوشت، اینجا تعیین‌کننده است. آن سنگ سیاه، جرأتم را از من گرفت.

ماه تمام


هراس از دوزخ بسیار داشت و حتی به هنگام تهی ماندن جیب، نگاهی به حسرت در لقمه دیگران نمی‌افکند از آن که به جهان باقی شاکی شوند.
حد نگه می‌داشت خوراک را؛ اغلب، در روزه بود و روزی خویش به محتاجان انفاق می‌کرد. درویشی تمام‌وقت نبود. ذکرش شبانگاهی بود و کارش، با برآمدن آفتاب. «اهل خانه» داشت خلاف آنان که به تجرد در خانقاه عمر تبه می‌کنند. ذکرش، هم به نماز بود و هم به دعا و هم به اشک چشم.زمانی دراز عمر کرد و مرگ عزیزان را دید. نخست، دخترش، که با نخستین نوه‌اش رخت از جهان بربست به زادمانی که مصیبت شد. آن هنگام، چل‌ساله بود؛ بعد به پنجاه و اندی سالگی، پسر کهتر، گرفتار رهزنان شد در سفری به دیار عراق و نه خود باز آمد و نه نشانش؛ کاروانیان گفتند که کشته او را وانهادند و گریختند و چون بازآمدند پس از دو روز و نیمی از یک روز، نه از او نه از «باقی» اثری نمانده بود انگار که از نخست نبودند؛ بعد به شصت و اند سالگی پسر مهتر، گرفتار سیل شد در صحرایی که 10 سال بود قطره‌ای بر آن نباریده بود. قضای الهی را نتوان رصد کرد. آن که به آب شادمانی چشم – به وقت تولدش – بدین جهان روانه شود، بایسته آن است که به آب اندوه چشم، رخت بربندد و برود؛ بعد در هفتاد سالگی، خاتون خانه به مرضی که طبیبان، پیری‌اش نام نهادند، از جهان رخت کشید؛ و اکنون او، هشتاد ساله بود و مهیای رفتن.شبی، به آسمان نگریست و ماه را دید، تمام؛ بر بام خانه خفته بود. مرداد بود. خنکای نسیمی از سوی صحرا به سوی شهرمی‌وزید. گفت: «همه جهان، همین یک لحظه است.» همان یک لحظه بود. پس چشم نهاد؛ و دیگر، نه او کس را دید نه کس، او را. بزرگان، چنین، جان را چون رخت از تن برکنند و بر زمین نهند و بروند.
مرز تخیل


تخیلات بچه‌ها عجیب اند. اگر دقت کنید خیلی عجیب. مثلاً یک نخ را می‌بندند به یک کامیون و مثل بادبادک هوایش می‌کنند یا رعد و برق را بر می‌دارند و با آن خانه را روشن می‌کنند وقتی که برق رفته و به صدای رعد هم که گوش می‌کنند فکر می‌کنند رادیوست.
تخیلات بچه‌ها عجیب اند. در این تخیلات، کوه، انعکاس صدا ندارد، موجودی زنده است که صداهای ما را مثل توپ به ما بر می‌گرداند شاید دروازه‌ای هم داشته باشد در واقع ما با صدامان فوتبال بازی می‌کنیم. در این تخیلات، کفش‌ها که موقع راه‌ رفتن جیرجیر می‌کنند در واقع از زیاد راه رفتن خسته شده‌اند و صداشان درآمده. آنها بغل می‌خواهند بنابراین شما باید بچه‌تان، بچه‌تان باید کفش‌هایش را بغل بگیرد. بچه‌ها گاهی از این حد هم فراتر می‌روند می‌گویند که در کمد لباس یک آدم قایم شده که دوست آنهاست و هر وقت شب می‌شود می‌آید بیرون و در تاریکی، توی خانه قدم می‌زند. می‌گویند آن آدم گاهی وقت‌ها که عصبانی نیست پتو را که عقب زده‌اند روی آنها می‌کشد اما اغلب عصبانی ست چون مجبور است روزها که خورشید در می‌آید خودش را توی کمد قایم کند و ما آدم بزرگ‌ها نمی‌توانیم ببینیمش.
تخیلات بچه‌ها عجیب‌اند؛ آنقدر عجیب که گاهی توی آن گم می‌شوند. یک روز توی خانه می‌گردی و بچه‌ات گم شده. همه جای خانه را می‌گردی. توی کمد، جورابهایش را پیدا می‌کنی و پشت لباس‌های رخت‌آویز، یک نقاشی را که در آن یک آدم توی تاریکی نشسته؛ و یک بچه، کنارش مانده تا موهایش را ناز کند. در کمد را می‌بندی. به کوچه می‌روی تا در کوچه پیدایش کنی؛ و هرگز... نه! تخیلات بچه‌ها عجیب و شیرین‌اند؛ آنهایی که گم می‌شوند؛ روزی- شاید بیست سال بعد- در کمد را باز می‌کنند می‌گویند: «دالی بابا! برگشتم.» می‌گویند: «آن آدم توی کمد، دیگر عصبانی نیست.»
شاعران


شاعران بر چهار قسم‌اند:
اول آنان که بگویند و نیکو بگویند و عام را خوش آید از سخن ایشان و مِهر عام برایشان تمام باشد و چون بمیرند خلق بسیار برایشان بگریند اما عمر شعرشان با عمر خودشان آمیخته باشد و چون به دیار باقی شتابند شعرشان فراموش گردد و جز به تذکره‌ها یافت می‌نشود.دوم آنان که بگویند و نیکو بگویند و خاص را خوش آید از سخن ایشان و مهر خاص تمام باشد برایشان و چون بمیرند خلق اندک برایشان بگریند و چون آن اندک هم بمیرند شعر ایشان بمیرد یا به تذکره‌ای تارک دنیا شود تا کی، کسی دست برساند و خاک از نام ایشان برگیرد تا جمعی خاص بر آنان ثنا کنند و چون بمیرند شعر ایشان باز بمیرد و این، ادامه یابد تا ابد.سوم آنان که بگویند و نیکو بگویند و خاص و عام را خوش آید از سخن ایشان و مهر خلق برایشان زیادت باشد و چون بمیرند آسمان و زمین بگریند و شعرشان را از ایشان عمر بیشتر باشد و چند صد سال خلق متولد شوند بمیرند و شعر ایشان باز زنده ماند.چهارم آنان که بگویند و نیکو بگویند و خاص و عام را خوش آید و خاص و عام، ایشان را ارج از شاعران، بیشتر نهند و قدر، آنقدر بالا گیرد که «لسان‌الغیب» شوند یا شیخ اجل یا مولانا جلال‌الدین. ایشان نمیرند چراکه ایشان و شعر یکی باشند و چون مرقدی دارند جامه‌ای باشد در آن نهفته که از تن به در آورده‌اند.ایشان، جان جهان‌اند. جهان بدیشان زنده است. ماه بدیشان برآید و ابر بدیشان ببارد. ایشان خاطره‌ای تکرار شونده‌اند انگار خوابی باشند که پدران ما دیده و یوسف دیده و ما دیده‌ایم؛ و تعبیر، در مصر نباشد. دیوانشان را چون ورق زنی، دریایی از سرخ بیرون ریزد؛ و چندین چشم؛ و در هر چشم جهانی باشد؛ و در هر جهان، بسیار کهکشان؛ و در هر کهکشان، بسیار زمین؛ و در هر زمین، تنها آنان باشند در جهان‌های موازی؛ وما... تنها نباشیم تکرار خود...شاید!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸
 
افسانه‌های سبک

 

کمی افسانه همیشه خوب است برای بعد از شام؛ غذا را تحلیل می‌برد و خواب آشفته را هم از آدم دور می‌کند. افسانه‌های قبل از خواب نباید زیاد خنده‌دار باشند چون ممکن است وسط یک خواب عمیق به فکرشان بیفتید و قاه قاه بخندید و آن وقت تا صبح، از شدت بی‌خوابی از این دنده به آن دنده بچرخید. این افسانه‌ها البته زیاد هم نباید گریه‌دار باشند گریه وسط خواب وحشتناک است چون وقتی بیدار می‌شوید یادتان نمی‌آید برای چه گریه کرده‌اید و این خیلی ترسناک است چون فکر می‌کنید حادثه‌ای را که قرار است در آینده اتفاق بیفتد دیده‌اید و حالا یادتان نمی‌آید، و همه زندگی‌تان جهنم می‌شود. افسانه‌های قبل از خواب باید پر از گل و پروانه و آب روان و اسب‌های پرنده و آدم‌هایی باشند که چیزی نازک‌تر از گل در عمرشان نشنیده‌اند. باید پر از حریم باشد پنجره‌هاشان، پر از شهد تابستانی کندوهای سبلان باشد کاسه‌هاشان، پر از پر زدن پرهای بلورین زنبورهایی که غیر از نسیم در هر باد دیگری می‌میرند.توصیه اکید دارم که در افسانه‌های قبل از خوابی که می‌شنوید از آن گوسفندهایی که آدم‌های بی‌خواب می‌شمرند خبری نباشد. اگر فرض کنید هر گوسفند به طور متوسط شصت کیلو وزن دارد یعنی گوسفندهای هر افسانه اگر به ده برسند شما ششصد کیلو بار اضافه خواهید داشت و اگر به صد برسند شش هزار کیلو؛ چطور می‌خواهید چنین وزنی را توی خواب‌تان تحمل کنید؟ حالا درباره «بع‌بع» مکررشان و بوی گوسفند‌ی‌شان حرفی نمی‌زنم. یک توصیه دیگر هم دارم: یک افسانه سبک، افسانه‌ای است که در یک جمله یا حداکثر دو جمله تمام شود؛ آن جمله ممکن است مثل جمله‌های «رمان‌نویی»‌ها یا سهروردی یا عین‌القضات، یک صفحه باشد اما یک جمله است؛ یعنی می‌شود به یادش آورد وسط خواب و آرام تکرارش کرد بی‌آنکه وحشتزده از خواب بپرید و گمان کنید چیزی را از یاد برده‌اید که روزی می‌‌توانست زندگی‌تان را تغییر دهد. این، حس بدی‌ است به بدی حس زنبوری بال شیشه‌ای که در اواخر یک نسیم، یک دفعه خودش را وسط توفان ببیند.
کمی نگاه فلسفی

 
«آدم‌ها دو دسته‌اند: آنهایی که پیتزا می‌خورند و آنهایی که نمی‌خورند.» این مطلب را از دوستی که با قرض و قوله توانسته بود یک مینی‌پیتزای کوچک در محله‌ای پرجمعیت راه بیندازد یاد گرفتم. از دوستان دیگر هم یک چیزهایی یاد گرفتم مثل این: «آدم‌ها دو دسته‌اند: آنهایی که بستنی‌شان را با فالوده می‌خورند و آنهایی که خالی می‌خورند.» [«طرف» بستنی‌فروش بود و کاری هم به زمستان و تابستان نداشت. از نظر او همه آدم‌ها چه در تابستان و چه در زمستان بستنی می‌خوردند و او چیزی غیر از بستنی و فالوده توی مغازه‌اش نمی‌فروخت حتی موقعی که برف تا زانوی آدم بالا می‌آمد]؛ «آدم‌ها دو دسته‌اند: آنهایی که توی آفتاب عینک آفتابی می‌زنند و آنهایی که در هر هوایی عینک آفتابی می‌زنند.» [این‌یکی خیلی پولدار بود و توی کار عینک طبی هم نبود. معتقد بود عینک آفتابی عین کفش است. آدم بی‌کفش یعنی آس و پاس و بنابراین عینک‌هایش را سه‌برابر قیمت می‌فروخت و فقط آنهایی که سه برابر بیشتر از دیگران پول درمی‌آوردند عینک‌هایش را می‌خریدند]؛ «آدم‌ها دو دسته‌اند: آنهایی که می‌میرند و آنهایی که نمی‌میرند یعنی حالا نمی‌میرند یعنی بعداً می‌میرند.» [غسالی بود که در برخورد با مرده‌ها خیلی محتاط بود و کفن را از پارچه‌ای انتخاب می‌کرد که نخ خالص بود. معتقد بود پلاستیک توازن طبیعت را به هم می‌زند؛ معتقد بود چیزی که از ازل نبوده چرا باید به ابد مردم متصل شود. همانقدر به یک مرده در حین شستنش احترام می‌گذاشت که یک دلاک حمام به یک آدم زنده. می‌گفت: «همه ما همین مسیر را می‌رویم. خوبی بکنی خوبی می‌بینی.»]اینها جمله‌هایی بود که از دوستانم یاد گرفتم؛ و جمله‌ای را هم خودم به آنها یاد دادم [حالا حدس بزنید شغلم را!]: «آدم‌ها دو دسته‌اند: آنهایی که... و آنهایی که...» و ابداً هم نگران نبودم جای «سه‌نقطه‌»ها را چه چیزی پر می‌کند!
تقویم‌نگاری

چند نفری را می‌شناسم که به تقویم فارسی علاقه‌مندند؛ نه فکر کنید اهل نجوم‌اند و سر سال، تقویم سال بعد را بیرون می‌دهند نه! تقویم شخصی می‌نویسند یعنی برای خودشان مشخص می‌کنند اولین بار که توانستند بنویسند «الف» چه تاریخی بود، چندم چه ماهی از چه سالی بود؛ اولین بار که اولین کتابشان را خواندند کی بود؛ اولین بار که توانستند بگویند «فیلمی دیده‌ام که سرش به تن‌اش می‌ارزید» چه وقت بود؛ اولین...این اولین‌ها مثل سالگرد تولدند بعضی‌هاشان حتی کیک کوچکی از قنادی کوچک محله کوچک‌شان می‌خرند و با کارد کوچکی می‌برند و توی بشقاب‌هایی کوچک در جمع کوچک‌شان می‌خورند. من از این عادت‌ها ندارم. با این همه یکی‌شان یک بار تقویم کوچکی را رو کرد که پر از وقایع کوچک زندگی من بود مثل این که اولین بار کی اولین شعرم را چاپ کردم یا این که اولین بار که چهار بار یک کلمه را در متنی 10خطی تکرار کردم کی بود. تقویم جالبی بود که می‌شد توی اولین جوب سر راه غرق‌اش کرد و از شرش راحت شد اما به احترام زحمت آن دوست که وقت‌اش را صرف کرده بود تا خوشحالم کند تصمیم گرفتم این اولین تقویم خصوصی زندگی‌ام را در اولین دریایی که تابستان آن سال شاهد اولین شنای تمام عمرم بود، غرق کنم و همین کار را هم کردم با یک مشکل اساسی: موج‌ها، اشیایی را که به آنها می‌سپاریم دوباره پیش‌مان برمی‌گردانند؛ و تقویم کوچک توی دست‌های کوچک پسربچه‌ای که اولین غریق همان سال بود، به ساحل بازگشت درست مثل یک نشانه؛ غریق، تقویم را توی دست چپش مشت کرده بود. انگار روحش بود که نمی‌خواست پرواز کند و به آسمان برود. پدر و مادرش اشک نمی‌ریختند فقط بهت‌زده به هم نگاه می‌کردند؛ و این اولین غریقی بود که توی عمرم دیده بودم؛ این را توی اولین تقویم خصوصی زندگی‌ام که به قلم خودم بود، نوشتم. نوشتم: «دریا زیباست آنقدر زیبا که نمی‌شود به زیبایی‌اش شک نکرد و توی آن غرق نشد.»یاد پسرک افتادم که نیم ساعت بعد، آمبولانسی بردش پزشکی قانونی. یادم نیست پدر و مادرش هم رفتند یا نه اما یادم هست که مادرش یک «گوش‌ماهی» بزرگ را از روی شن‌ها برداشت و پرت کرد سمت دریا. به گمانم دریا دردش آمد چون جیغ کشید؛ دهانش هم کف کرده بود. یادم هست که دهانش... کف کرده بود.
باغبانی آسان!

شما از باغبانی خوشتان می‌آید؟ من که اصلاً! معنی ندارد آدم برای 500 گرم جعفری، 8 روز، روزی 3 ساعت وقت بگذارد و با حلزون‌ها، کرم‌های خاکی، سوسک‌های پنج‌پا که یک پایشان را مورچه‌ها برای آذوقه زمستانی به خانه برده‌اند، جیرجیرک‌های بدحنجره که در آخرین ورودی دانشکده موسیقی مردود شده‌اند یا ملخ‌های مضحکی که معلوم نیست قبلاً دلقک کدام سیرک بوده‌اند، بجنگد. شما هم که طرفدار گوجه‌فرنگی خانگی‌اید باید بدانید بسته به اندازه باغچه‌تان – که می‌تواند توی حیاط خانه ویلایی‌تان یا یک مستطیل آلومینیومی در بالکن آپارتمان‌تان باشد –، اندازه این گوجه‌فرنگی‌ها یک سانتیمتر مکعب تا دو سانتیمتر و هشت میلیمتر مکعب، از همتاهای تولید انبوه‌شان کوچکتر است و طعمشان هم بسته به این که به عنوان کود از جسد ماهی قرمز تنگ عیدتان استفاده کنید یا از گنجشک مرده‌ای که از دهن گربه زرد و خاکستری روی دیوار خانه یا ورودی آپارتمان‌تان گرفته‌اید، متفاوت است.بعضی‌ها هم به عنوان کود، از پاره‌های آخرین قصه‌ای که نوشته‌اند و اعصاب و زندگی‌شان را بدجوری به هم ریخته، استفاده می‌کنند که بدترین تأثیر را در طعم گوجه‌فرنگی خانگی به جا می‌گذارد.اینها واقعاً چطور به دنیا نگاه می‌کنند؟ متنی را که آدم ها نمی‌توانند تحمل کنند، گوجه‌فرنگی بدبخت چطور می‌تواند؟ برای همین هم هست که از باغبانی بدم می‌آید چون اگر بدم نیاید مجبورم طعم قصه‌هایم را حتی توی همان املت کوفتی که هر روز کوفت می‌کنم، تحمل کنم. البته بعضی وقت‌ها وقتی از مغازه هم گوجه‌فرنگی می‌خرم، طعم یک قصه یا چند قصه، توشان مشخص است بعضی‌هاشان طعم رمان می‌دهند، رمان‌هایی بدون جاذبه، تحمل‌ناپذیر و بی‌مخاطب؛ با این گوجه‌ها حتی نمی‌شود یک سالاد ساده – بدون طعم مزخرف مایونز – درست کرد.از باغبانی بدم می‌آید چون فکر می‌کنم ادبیات نباید کاری به کار گوجه‌فرنگی و جعفری داشته باشد و البته گوجه‌هایی را که طعم قصه‌های بی‌مخاطب  را دارند، با یک نشانه‌گیری دقیق، سمت همان گربه زرد و خاکستری روی دیوار پرت می‌کنم.
لوبیای سحرآمیز

 
یکی از قصه‌هایی که خیلی دوست دارم قصه «لوبیای سحرآمیز» است؛ آنهایی که فکر می‌کنند این قصه اساساً اروپایی است، خب در اشتباهند! «لوبیای سحرآمیز» کاملاً ایرانی است و معلوم نیست که اساساً اروپایی ها این قصه را از ما نگرفته باشند! در تحقیقاتی که در زمینه قصص اقوام ایرانی به عمل آوردم، به چند نسخه متفاوت از این قصه رسیدم؛ در یکی از آنها که متعلق به مناطق کویری ایران است، شخصیت اصلی، به جای لوبیا، درختچه خاردار می‌کاشت و صبح، درختچه آنقدر بزرگ شده بود که به ابرها می‌رسید. در قصه‌ای دیگر که متعلق به بخش‌های شرقی کناره‌های خزر است «طرف» از ساقه «باقلا» بالا می‌رفت و در جنوب کشور هم، از ساقه گوجه‌فرنگی اما به هر حال همه‌شان بالای ابرها به قصر دیو [یا همان غول قصه لوبیای سحرآمیز] می‌رسیدند و مرغ تخم‌طلا و چنگ سخنگو را [در بعضی از مناطق ایران آن چنگ سخنگو به سازهای محلی تغییر شکل داده است] برمی‌داشتند و سعی می‌کردند برگردند به خانه‌شان که پائین ابرها منتظرشان بود.طبیعتاً این قصه از نظر مفاهیم جنبی حاوی غناوی استعاری زیادی است و حتی می‌توان مفاهیم غنی فلسفی یا معرفتی از آن به دست آورد اما بالشخصه، تنها از یک نسخه این قصه – از لحاظ دارا بودن بیشترین غنای معرفتی – بالاترین حد لذت را برده‌ام، نسخه‌ای که متعلق به بخشی جلگه‌ای در مرکز ایران است.در این نسخه شخصیت اصلی که جوانی نورس است، لنگه کفشی را که در قبال فروش تنها سرمایه‌اش – گوسفندی با پشم‌های فلفل نمکی – دریافت کرده، در خاک می‌کارد و صبحگاه از درخت کفش بالا می‌رود تا اولین کفش عمرش را که از بلور است آن بالا، بالای ابرها صاحب شود. آن بالا از دیو خبری نیست، از مرغ تخم‌طلا و چنگ سخنگو هم خبری نیست فقط دو تا پای لاغر بدون تنه‌اند که شیشه‌ای‌اند و اصلاً هم قصد ندارند کفش‌های بلورین نصیب شخصیت اصلی قصه شود؛ پس باید دوید. همه می‌دوند. کفش‌های بلورین، شخصیت اصلی، پاهای شیشه‌ای و در آخر کفش‌های بلورین از آن بالا می‌افتند و می‌شکنند؛ و شخصیت اصلی، اندوهگین، روی یک تکه ابر می‌نشیند و پاهای بدون کفش‌اش را در هوا تکان می‌دهد، بله! پاهایش را بالای یک درخت پر از کفش تکان می‌دهد.
سنگ‌های ته رودخانه

 
کسانی هستند که از خودشان می‌پرسند: «چطور یک سنگ وسط یک رودخانه غرق می‌شود؟» این سنگ لزوماً بزرگ نیست ممکن است به اندازه یک گوجه‌فرنگی نارس سبز باشد که معمولاً برای درست کردن ترشی گوجه‌فرنگی از بازار – مغازه‌ای معتبر که همیشه می‌شود در آن سیرهای غول‌آسا، پیازچه‌هایی به شکل پینوکیو یا فلفل‌دلمه‌هایی به رنگ اقیانوس یخ‌زده پیدا کرد – یا دستفروشی که زندگی‌اش را با فروش آچارهای چارسو، آچارهای دوسو، قیچی‌های چندکاره یا اره برقی کوچکی که می‌توان با آن ساقه‌های خیار درختی را برید، می‌خریم. سنگی به این کوچکی – کوچکتر از گردویی که هنوز پوست سبزش کنده نشده – با پرتاب تمرین شده دست شما، اول چند گام بلند و پیوسته روی آب برمی‌دارد و با هر قدم قطرات مرئی و نامرئی بسیاری را به ارتفاع یک میلیمتر تا 50 سانت به هوا پرتاب می‌کند و بعد در سومین گام یا شاید هم در سه‌چهارم گام چهارم، بی‌رمق فرو می‌آید و غرق می‌شود انگار آدمی  اجل‌اش سررسیده باشد و از هیچ کس هم کاری برنیاید؛ و شما تنها به تحسین درباره آن چندگامش فکر می‌کنید آن هم برای لحظاتی کوتاه که گاه حتی به دقیقه هم نمی‌رسد و سنگ،‌ آن پائین‌ها زیر آب چه می‌کند؟به گمانم هی پائین می‌رود؛ آنقدر... آنقدر پائین که بتواند به سنگ‌هایی برسد که پیش از او گام‌های سه‌گانه‌شان را برداشته‌اند و به شکلی پیوسته و موقر فرورفته‌اند.نمی‌خواهم زیاد رمانتیک باشم و بگویم آن پائین‌ها برای هم قصه تعریف می‌کنند؛ نه! احتمالاً بیشترین سعی‌شان آن است که به چشم نیایند [به چشم نیایند؟]؛ تا دوباره توی دست‌های شما جا نگیرند [جا نگیرند؟]؛ تا دوباره آن سه‌گام را با قطرات درخشان و تردیدهای فراوان برندارند [برندارند؟]؛ آن وقت ما درباره‌شان چه فکر می‌کنیم؟نمی‌دانم! احتمالاً می‌گوییم: «همان سنگ‌های بی‌مصرف‌آن پائین!» به گمانم... فقط، همین را می‌گوییم.
شکار مرغابی


-‌ «کجاش خوبه. افتضاحه. بزن بریم.»
- «اما مرغابیا توی همین هوا میان پائین؛ توی بوران.»
سرد بود مرداب؛ آنقدر که می‌شد یخ زدن نوک دماغ‌هامان را ببینیم که از قرمز به سفیدی می‌رفتند. منتظر بودیم که بیایند. می‌آمدند بالاخره، اگر دوام می‌آوردیم. اگر دستکش‌های چرمی را از دستمان درمی‌آوردیم پوست انگشت‌هامان به لوله‌های «دولول‌های آلمانی» می‌چسبید و کنده می‌شد انگار که لواشک آلو از روی سینی مسی کنده شود بعد از خشک شدن.
-‌ «نمی‌توانی فکرشم بکنی که چقدر سردمه. نه گوشت مرغابی میخوام نه دیدار مرداب! پاهامو دیگه حس نمی‌کنم.»
-‌ «شکار یعنی همین! یعنی انتظار کشیدن یعنی یخ زدن یعنی... گوش کن! رسیدن. دارن دسته‌جمعی میان. بالای سرمونن اما بوران نمی‌ذاره که ببینیمشون. آماده باش گفتم شلیک کن، شلیک کن!»
آماده شدم توی همان بی‌حسی پاها. مرغابی‌ها پائین آمدند. روی آب مرداب نشستند؛ و... آتش کردیم. نیمی پریدند، نیمی پرپر زدند، نیمی پر شکسته افتادند یعنی نیمی از همان‌ها که پریدند آنها که نپریدند، که هیچ! آنها که پرپر زدند به نیمه جانی که مانده بود از آنها، سر بریده شدند. پر شکسته‌ها هم قایم شدند یک گوشه‌ای؛ هر گوشه‌ای. به گمانم اگر دست ما هم نمی‌افتادند گیر سمورها می‌افتادند که از گوشت مرغابی بدشان نمی‌آمد. بله! این سرنوشت‌شان بود. به هرحال، خورده می‌شدند چه با چاقو چه بی‌چاقو.

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
 
چطور یک قصه را بنویسیم؟ (٢۵)
قصه پلیسی [بخش چهارم ]

 

 جزئیات، جزئیات، جزئیات! هر قدر هم به آنها توجه کنید باز هم کم است چون حیات‌بخش قصه‌اند در همه اشکالشان و بدون آنها، قصه، بی‌روح است بی‌انگیزه است بی‌عظمت است بی‌جذابیت است و یک دوجین «بی» دیگر! در قصه پلیسی، این جزئیات نمود بیشتری دارند یعنی نه این که در باقی ژانرها نمود نداشته باشند در آنها به خورد متن می‌روند بیشتر؛ جذب متن می‌شوند بیشتر؛ یک جور نامریی می‌شوند در سطوح بالای قصه‌نویسی؛ طوری که نویسندگان جوان که اغلب دچار «پیرچشمی»‌اند قادر به رصد آنها نیستند برای همین است که توصیه اغلب نویسندگان بزرگ این است که قصه پلیسی را دنبال کنید و تمرین؛ حتی نویسندگان غولی مثل بورخس هم، هم از شکل روایی این قبیل قصه‌ها در قصه‌هاشان استفاده برده‌اند و هم خودشان مدتی قصه پلیسی نوشته‌اند. بورخس البته با نام مستعار و به شکل مشترک با نویسنده‌ای دیگر این کار را کرده [که در مصاحبه‌هایش هم گفته] اما از همه اینها که بگذریم باید به سراغ اصل اثر برویم و کارکرد «جزئیات» در قصه پلیسی که مطمئناً یکی از استادان کاربرد آنها در این نوع قصه، ریموند چندلر است. آثار او سرمشقی است برای نویسندگان بعد از او؛ او چنان ظرافت را با خشونت، و شعر را با آواز گلوله می‌آمیزد انگار که از ازل، همزاد بوده‌اند. او تواناست به امری نادر که پیش از او غیرممکن می‌نمود: «ورود رمز و رازی شاعرانه به حیطه ژانری بالقوه خشن.» قهرمان او «فیلیپ مارلو» کارآگاهی خصوصی است با ظاهری کاملاً خشن، روشی کاملاً خشن، گفتاری کاملاً خشن اما ذهنیتی شاعرانه، حساس و عمیقاً متأثر و حتی گریان از رویکردهای غیرانسانی. چندلر البته آنقدر هوشمند هست که به ورطه شعرنویسی و قطعه ادبی نگاری و شعر منثورسازی در نغلتد. او روح شاعرانگی را با دقت وسواس‌گونه‌ای در جزئیات، در توصیف جزئیات می‌دمد و حضور این «روح» را به وجه تمایز آثار خود با دیگر آثار پلیسی بدل کند. چندلر در میان همتایان نامدار پلیسی‌نویس خویش، شاید کمتر از همه دلمشغول «گره‌های هیجان‌انگیز» یا «معماهای اعجاب‌برانگیز» است. معماهای آثار او آنقدر ساده‌اند که حتی می‌توان آنها را غیر از وجوه مرتبط با جنایت شان، بخشی از فرآیند قصه‌نویسی غیرپلیسی انگاشت. با نگاه امروزی، شاید اصلاً نتوان بخش قابل توجهی از آثار چندلر را پلیسی خواند اما به هر حال این آثار از وجوه ظاهری این ژانر بهره برده‌اند: کارآگاه خصوصی، قتل، اخاذی، پلیس هوشمند و سالم، پلیس فاسد، سرمایه‌داران گنگستر، گنگسترهای دون‌پایه، گنگسترهای نابغه یا دارای بهره هوشی بالا، مردان به آخر خط رسیده، زنان دسیسه‌گر و بسیار هوشمند‌تر از مردان اطرافشان، زنان نیازمند کمک قهرمان افسانه‌ای یا به هر حال در جست‌وجوی چنین قهرمانی و ...
چندلر، اغلب افت فشار خون گره‌های روایی‌اش را با انتخاب جایگاه روایی ویژه‌ای جبران می‌کند که از آن جایگاه می‌تواند بی‌آنکه مخاطب را دچار بی‌اعتمادی نسبت به میزان دانسته‌های راوی یا نویسنده کند،  در بی‌اطلاعی راوی شریک سازد. همیشه وقتی رمانی از چندلر به پایان می رسد مخاطب از عادی بودن حوادث دچار شگفتی می‌شود گرچه هیچ وقت پشیمان نیست که چنین تجربه‌ای را [تجربه‌ خوانش چنین رمانی را] از سر گذرانده؛ درواقع در رمان‌های چندلر، معماها و گره‌های کوچک، نقش حبه قندهای کوچکی را بازی می‌کنند که به کودکان بیمار نشان می‌دهند تا شربتی تلخ را بنوشند. مسلماً شیرینی آن حبه‌های کوچک برابر تلخی دارو، ناچیز است اما در پایان این روند، سلامتی و سرزندگی در انتظار کودک است. شاید چندان خوشایند نباشد اما چندلر، مخاطب را کودک فرض می‌کند!

*
در  «حق‌السکوت» ریموند چندلر، جزئیات اهمیتی حیاتی دارند و بدون آنها، ماحتی قادر به دیدن صحنه نیستیم چه رسد به مشارکت در حال و هوای قصه: «از جلوی یک مرکز خرید کوچک گذشتیم، بعد راه عریض‌تر شد و خانه‌های یک طرف که نو هم نبودند گران به نظر می‌آمدند و خانه‌های طرف دیگر خیلی جدید اما نه‌چندان گران بودند. مسیر دوباره باریک شد و افتادیم در جاده‌ای که سقف سرعتش 25 مایل بود. راننده یک‌باره پیچید سمت راست، از چند خیابان باریک گاز داد، تابلوی ایست را رد کرد و پیش از این که سبک سنگین کنم که داریم کجا می‌رویم، سرازیر شدیم طرف دره‌ای که سمت چپش، پشت ساحل عریض و کم عمق، اقیانوس آرام چشمک می‌زد و در ساحل، دو ایستگاه نجات غریق بود با برج‌های فلزی روباز. پائین دره راننده داشت وارد دروازه ورودی می‌شد که جلویش را گرفتم. روی تابلویی بزرگ، با رنگ طلایی روی پس‌زمینه سبز، نوشته شده بود: الرانچو دسکانسادو. گفتم: «توی چشم نرو. اول می‌خوام مطمئن بشم.» دور زد طرف بزرگراه، از پشت یک دیوار ساروجی به سرعت راند، بعد پیچید داخل یک جاده پرپیچ و خم و ترمز کرد. بالاسرمان درخت اوکالیپتوسی بودکه تنه‌اش دو شقه شده و به هم گره خورده بود. از تاکسی پیاده شدم، عینک تیره زدم، سلانه سلانه رفتم پائین تا کنار بزرگراه و تکیه دادم به یک جیپ قرمز روشن که رویش اسم یک بنگاه خدماتی نوشته شده بود. تاکسی تا پائین دره آمد و پیچید داخل رانچو دسکانسادو. سه دقیقه گذشت. تاکسی خالی بیرون آمد و دوباره رفت طرف بالای دره.» احتمالاً حالا شما دست‌هایتان را به هم می‌زنید و کمی هم می‌خندید و با صدای بلند اعلام می‌کنید: «این که کاری نداره! مثه آب خوردنه!» جداً؟! بگذارید از همان اول شروع کنیم. «مارلو»، قهرمان چندلر، که راوی قصه است به ما می‌گوید که از جلوی یک مرکز خرید کوچک [سوار تاکسی] گذشته است بعد از این «توصیف» ، اگرنه انتخاب‌های بی‌شمار که انتخاب‌هایی پرشمار دارد که هم می‌توانند «تمرکز توصیفی» قصه را به هم بزنند هم ایجاز را نابودکنند. او به سراغ ساده‌ترین انتخاب می‌رود یعنی دیدن و اظهار نظر کردن صرفاً از منظر خودش، نه فرضاً با توجه به اطلاعات عمومی راوی یا نویسنده. دیده‌های مارلو هم بسیار ساده‌اند: «بعد راه عریض‌تر شد.» و اظهارنظرهایش، تقریبی و «شاید»ی است نه متکی به اطلاعات دقیق و نه از سر سهل‌انگاری: «و خانه‌های یک طرف که نو هم نبودند گران به نظر می‌آمدند و خانه‌های طرف دیگر خیلی جدید اما نه چندان گران بودند.» همین اظهارنظر، چند چیز را به مخاطب یادآور می‌شود که البته در ادامه رمان هم، نویسنده به سراغشان می‌رود و از آنها برای بسط فضا و انگیزه‌های روایی استفاده می‌کند: 1- خانه‌های گران متعلق به آدم‌های قدیمی این شهرند که از لحاظ طبقاتی چندان با آدم‌های تازه که پولشان هم در مقایسه با آنها قابل ملاحظه نیست، سنخیتی ندارند 2- آدم‌های قدیمی شهر در حال محو شدن‌اند هم خودشان هم فرهنگشان هم سنت‌هایشان چرا که عده‌ای که فاقد این ویژگی‌ها هستند و خانه‌هاشان «خیلی جدید» است جلوی خانه‌های آنها در واقع صف‌آرایی کرده‌اند 3- دعوای این دو دسته از آدم‌ها ربطی به «مارلو» ندارد. او فقط از وسط صف‌آرایی آنها می‌گذرد و می‌رود سراغ زندگی خودش: «مسیر دوباره باریک شد» هم مسیر باریک می‌شود هم مخاطب تلویحاً دستگیرش می‌شود که «مارلو» آخرش باید سراغ آب باریکه خودش برود و نه پولدارهای قدیمی و نه نوکیسه‌های جدیدی که تعلق خاطری به دنیای او ندارند. در این مسیر، او «تابلوی ایست» را رد می‌کند و قبل از اینکه «سبک سنگین کند» سرازیر می‌شود طرف دره، در واقع چندلر با هر توصیف، نشانه‌ای می‌دهد از آنچه در انتظار مارلوست و بعدها، در اواسط رمان، با بسط همین نشانه‌ها، به شبکه‌ای از کنش‌ها و واکنش‌ها می‌رسد. چندلر از «جزئیات» به جای مهره‌ها و از قصه پلیسی، به عنوان صفحه شطرنج استفاده می‌کند.




 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
 
استاد و شاگرد


گفت: «قایقی به آب اندازم رسم به آن خاک که جنگلش چون بهشت، نهرهایش همه از شیر و عسل، پرندگانش رؤیاهای فریشتگان.»
استاد گفت: «خیال باشد!»
گفت: «به آن جزیره‌ دره‌ها باشد که چون دیگ بر سر آتش، ابرها در آنها بجوشند و خورشید بریان بر سفره آسمان نشیند؛ و این همه، نشانه‌ها باشد از شعر و سنجیده‌های خِرَد...»
استاد گفت: «خیال باشد!»
گفتند: «پلنگ‌ها با نقطه‌های شبرنگشان به طمع ماه بالا پرند و چون به زیر آیند، به برکه‌ای درافتند که خانه ی شامگاهی ماه است. در آب، به زیر روند آنقدر که جز خزه‌ها و صدف‌ها، هیچ از این جهان نبینند. بی‌غرشی، آرام گیرند.»
استاد گفت: «خیال باشد!»
گفت: «چون از مجلس درس ات بُرون بروم، به بازار شوم تبر بخرم به جنگل شوم چوب ببرم به ساحل شوم قایقی بسازم به آب اندازم...»
استاد گفت: «خیال باشد!»
شاگرد گفت: «از این مجلس که توانم بیرون شد؟»
گفت: «خیال باشد!»
پس شاگرد هیچ نگفت. برخاست و بیرون شد. استاد را حالتی آمد به شادمانی که از خویش برفت. «دیگر شاگردان» به هوش‌اش آوردند به چند قطره آب از کاسه‌ای سفالین. سبب پرسیدند. گفت: «کلامش، حجاب او بود برداشت». و شاگرد را سال‌ها بعد یافتند در آبهایی چون حریر که بر قایق نشسته، می‌راند و می‌رفت.
تذکره‌هایی برای شاعران متوسط


شاعران، اغلب عمر کوتاهی دارند؛ یعنی در قبال شعرشان. حتی شاعران متوسط هم شعرشان در تذکره‌ها آنقدر بقا می‌یابد تا سالیان بعد توسط شاعرانی جوانتر یا ادبایی که در مجالس یا دانشگاه‌ها ازتحصیل فارغ می‌شوند، خوانده یا مورد نقد واقع شود. اغلب، شاعران متوسط، شاعرانی فوق‌العاده با استعدادند که صرفاً نبود شهامت در ارائه‌ منظری نو از جهان، آنان را از شاعرانی بزرگ به چنین مرتبه‌ای نزول داده است. برخی از آنان، چنان از چنین مرتبه‌ای خجل بوده‌اند که نامشان را از شعرشان دریغ کرده‌اند. شما هم یحتمل با چنین شعرهایی دیدار داشته‌اید که زیر آن به اختصار نوشته‌اند: لا‌ادری [درک نشد که شاعرش کیست].
من تعدادی از این ابیات را گزینه کرده‌ام:
«مستی آیینه هم از جام تردید شماست
 حد مزن آیینه را مژگان به دست آری خطاست!»
یا:
 «باران، کمی به ساعت ما دیر می‌شود
 آری جوان ابر به غم پیر می‌شود»
یا:
« محتسب، اندوهناک خواب صبح ما نبود
 ورنه در هر رکعت خود بارها رسوا نبود
 از شما پنهان نباشد از خدا پنهان که نیست
 باده نوشی با ملائک، در خفا، رؤیا نبود»
یا: ...
شاعران متوسط، اغلب، ترسان‌اند از تغییر جهان در شعرهایشان؛ هماهنگ‌اند با جهان؛ زندگی‌شان بی فراز و بی فرود می‌گذرد. یاوری و تحسین خلایق را پشت سر دارند در مقاطعی کوتاه و گاه تا پایان عمرشان اما... همین! تنها، همین! و پس از مرگ، از خاطره‌ها می‌گریزند به تذکره‌ها می‌شتابند.
غم انگیز است. سر می‌گذارند به بالین. شب است اغلب [اغلب، زمان مرگ شاعران شب است] به ماه می‌نگرند یا تصور می‌کنند که می‌نگرند به ماه؛ و ... چشم می‌بندند؛ و ... فراموش می‌شوند.

 
comment نظرات ()